سرود و سایه
پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها وبه هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ماهتاب پارو می کشند خوشا رها کردن و رفتن؛ خوابی دیگر به مردابی دیگر! خوشاماندابی دیگر به ساحلی دیگر به دریایی دیگر! خوشاپرکشیدن خوشارهایی خوشااگرنه رها زیستن مردن به رهائی! آه این پرنده دراین قفس تنگ نمی خواند. (نظر به اینه دوستان همیشه می پرسیدن شعر های خودت کدومان باید بگم اونای که تگ ماه نقره ای و ارشین اریارمن دارن از خودمن...مثل این یکی)
یا میتوانید فولادی با طولی مشخص انتخاب کنید، در زمان رهایی از نجیبزادگی، میتوانید که اگر باد موافق باشد، در عصر هواپیما، میتوانید پرواز کنید همانطور که در آغاز گفتم، راههای پر زحمتی هست تو، از پس تصویرت ــ در چه فکری؟ ــ فکر بارانم که نبارید امروز و نبارد فردا ــ در چه فکری؟ ــ فکر بیهودی این دنیا که گذشته بی تو بگذرد بی من نیز در چه فکری؟ فکر اندیشه ی تو آری ای حسرت بی اندازه به تو می اندیشم کز پس عکس غبارآلودت با نگاهی که پر از خاطره است با صدای کز دورست فراموشی من می آید به نجوایی آرام و لطیف چه صمیمانه زمن می پرسی: ــ در چه فکری ای دوست؟ ** می نشینم لب طاقچه تصویرت و برای تو سخن می گویم می گشایم بغض افکارم را 
میتوانید وادارش کنید الواری را بِبَرَد
تا نوک تپه، و میخکوبش کنید.
برای انجام صحیح این کار،
شما نیاز دارید به جمعی از مردمِ صندل به پا،
خروسی که بانگ سر بدهد،
خرقهای برای تشریح اندام، کمی سرکه
و مردی برای کوبیدن میخها سر جایشان.
که به شیوهای سنتی شکل داده شده، تراش یافته،
و سعی کنید فرو کنیدش در قفسی فلزی که او به تن دارد.
اما برای این کار، شما نیاز دارید به اسبهای سفید،
درختهای انگلیسی، مردانی با تیر و کمان،
حداقل دو پرچم، یک شاهزاده،
و یک قصر که در آن ضیافت بگیرید.
گازهایی بر او بدمید. اما در این صورت، شما نیاز دارید
به چند متر از خاک گل آلود، تقسیم شده به چند گودال،
و نیازی به ذکر نیست که پوتینهایی سیاه، چالههای بمبها،
مقدار بیشتری خاک، آفت طاعون موشها، دو جین آواز
و چند کلاهِ گِردِ ساخته از فولاد،
چند متر بالای سرِ قربانی
و از شرش خلاص شوید
با فشار یک شاسی.
در این صورت، تمام چیزی که احتیاج دارید
یک اقیانوس است، دو نظام حکومتی، دانشمندان ملت،
چند کارخانه، یک قاتل دیوانه
و زمینی که هیچکس برای سالهای مدید
به آن احتیاج نداشته باشد.
برای کشتن انسان. سادهترین، بیواسطهترین، و تمیزترینش
همین که ببینید او جایی در میانه قرن بیستم زندگی میکند
و همانجا رهایش کنید.
کسی صدا زد مرا
صدایش را از پشت شیشه هایه شکسته ی کدر
شنیدم
از ورای چاله آبی که گامهای عابری گل آلودش کرده است
از عمق چشمان اشک آلود کودکی
که اندوه گین سقوط قاصدکی
از میان دستانش بود
&&&
آری
صدایش را شنیدم
که زمزمه کرد نام مرا
به صدایی بسیار آرام
مثل کسی که می خواهد با تو جایی دور بگریزد
یا تو را
متوجه نگاهی کند
که هرگز به سویش برنگشته ای
یا صدای که هرگز نشنیده ای
صدای کسی تو را صدا زد و سفر سپید باد را آغاز کرد
کسی که هست و نیست
یا شاید
هرگز نبوده است
جز میان لایه هایه ذهن من که گیج و خسته است
&&
شنیدم صدایی از سمت نا معلوم
از حضور گنگی که
که باز نیافتمش
| Design By : Night Skin |


